|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
زندگی عاشقانه و عشق به زندگی: راندا عزیزم! ممنون و متشکرم از تو به خاطر خوشحالی و لذتی که با حقیقت راز وارد زندگیم کردی! داستان من به تابستان سال 2007 برمیگرده، هنگامیکه من برای اولین بار فیلم راز رو دیدم! رابطه من با نامزدم تقریبا قطع و وارد شرایط بحرانی شده بود، راز تأثیر شگرفی روی من گذاشته بود، من برای یک هفته هر روز اون رو تماشا می کردم و هر بار تصور نوینی در ذهنم نسبت به اون ایجاد می شد. پس من تصمیم گرفتم که یک آرزو بکنم، من آرزو کردم که بتونم دوباره با نامزدم یک رابطه عاشقانه کامل داشته باشم! و من دو ماه رو برای رسیدن به این آرزو زمان خوبی می دونستم! متأسفانه بعد از یک ماه اون به طور غیر منتظره ای به من گفت که دیگه انرژی برای ادامه رابطه با من نداره! بعد از اون روز یک احساس دلسردی برای دو روز فضای ذهن و دل من رو پر کرد ولی به تدریج من مصمم شدم که با راز به خواسته ام برسم و با باوری عالی به درخواستم ادامه بدم. در واقع این نوع نگرش به من کمک می کرد تا بتونم برای چند هفته یک دید عاقلانه به رابطمون داشته باشم، جلو گیری از برقراری تماس تو این مدت (چند هفته) رابطه ما رو به یک سطح بالا تری ارتقا داد، حداکثر شادی و خوشحالی من وقتی بود که در روز آخر این دوره 2 ماهه (که برای رسیدن خواسته ام تعیین کرده بودم) اون به من تماس گرفت و من رو برای صرف یک فنجان قهوه دعوت کرد. اون روز به اولین روز زندگی مشترک ما تبدیل شد، قسمت کوچیکی از تصویر ذهنی من که دقیقا خواسته من بود، این بود که در مسیر اون دست های من رو گرفت و گفت راه ما رو صدا میزنه! و ما هم اکنون آماده جذب همه خوشبختی هایی هستیم که به زندگی خودمون راه میدیم! ما الآن خودمون رو توی خونه جدیدمون می بینیم! ما پول و وقت بدست میاریم، با شاد بودن و داشتن احساس خوب و تقسیم حقیقت راز بین همه ی مردم جهان! لغات و کلمات نمی تونند احساس سپاسگزاری من رو از راندابرن به خاطر آوردن راز به زندگیم شرح بدند! فقط میگم: متشکرم، متشکرم، متشکرم!
تمام مرور گر های معروف بهترین وضوح نمایش: 1024 در 768 کپی برداری در صورت ذکر منبع بلا مانع است |
|
||||||||||||||||||||||||